تبليغاتX
جان شيفته

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 9:46  توسط Lady of Shalott 

 

دیشب وقتی زیر بارون قدم می زدم واسش sms زدم، جات خالیه، خیلی...

 و امشب می یاد... و من ناخود آگاه برگشتم به 17 سال پیش ... و این هوای بارونی ...یاد اون روزا ... یاد همه بچگی ها، نوجوانی و جوانی...  یاد همه زیر بارون قدم زدنها و عین موش آب کشیده شدنهامون...  شب تا صبح بیدار نشستن ها... تا صبح در سکوت نوارهای پر از هوا، طرف A ، طرف B،دوباره و دوباره... بیداری هنوز؟  آره... ولگردی ها... کوچه باریک و خلوت کاج... لب آب نشستن هامون... شرط بندی دو نفرمون با بچه ها: تا اول دی آستین کوتاه می پوشیم، کاپشن هم نمی پوشیم!... عین سگ از سرما می لرزیدیم ولی پررو بودیم عجیب، هیچ وقت کم نیاوردیم. این چه شرطی بود راستی؟؟ از کلاس جیم زدن ها... دعوا کردن ها... قهرکردن ها... شبای امتحان... شبای قتل تو ماه رمضون که نمی دونم چرا هر سال می شد شب های خلاف ما... شبای پیست... شبای حکم و شلم... گریه ها... خنده ها... کودکی ... دبیرستان... دانشگاه... و ...  ...  ... نقطه پایان ...  اونی که می خواستی تو غبارا گم شد...

 آغاز دوستی ما، اجبار مادرامون که با هم همکار بودن... چقدر از هم بدمون میومد... تنها وجه مشترک درس بود... من ...  بچه شر و شلوغ ... و اون ... یه بچه آروم (در نظر من) ... و همش فکر می کردم آخه من چطوری تحملش کنم... حس می کردم اون دو ساعتی که باید برم خونه شون رو چطور تاب بیارم... و طولی نکشید که ...

 و حالا... چی گذشت به ما تو این سالها... چه دوره اون روزا ... انگار همه اینا یه خواب بوده... و هنوز به دنبال همون رویاها ... همون رویاهای  17 سال پیش ... همون پرده آبی اتاق تو که با ماژیک روش ستاره های نقره ای کشیدیم... فقط با یه فرق... درد پیچیده تو همه رویاها...  طعم تلخ واقعیت... الان وقتی حرف می زنیم، می بینیم ... که هنوز ... که هنوز ... همه ...

 و امشب... وقتی اون هواپیما بشینه... دوباره برمی گردیم ... می دونم که برمی گردیم...

به قول نادر: رجعتی دیگر باید به شادمانی پرشکوه اشیاء ... لباسهای زمستانی ات را فراموش نکن!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 13:28  توسط Lady of Shalott 

 

گذرگاهی صعب است زندگی؛ تنگابی در تلاطم و در جوش.

ایمان، یکی چشم بند است؛ دیواری در برابر بینش.

بیهوده مگو که ایمان کوه را به جنبش در می آورد

من کوه بی جان نیستم انسانم من!

 

سنگ مقدس در این جهان بسیارست

صیقل خورده به لبان خشکیده از عطش.

ایمان به جسم بی جان روح می بخشد لیکن

من جسم بی جان نیستم انسانی زنده ام من

 

من نابینایی آدمیان را دیده ام

و توفیدن آدمیان را بر عرصه پیکار،

من آسمان را دیده ام

و آدمیان را سرگردان به مهی دود گونه فرو پوشیده،

 

مرا به ایمان ایمان نیست

اگر اندوهگینت می کند، بگو اندوهگینم.

حقیقت را بگو نه لابه کن نه ستایش.

تنها به تو ایمان دارم ای وفاداری به قرن و به انسان!!!

 

توان تحملت ار هست شکوه مکن

به پرسش اگر پاسخ می گوئی پاسخی در خور بگوی

در برابر رگبار گلوله اگر می ایستی مردانه بایست

که پیام ایمان و وفا به جز این نیست!

 

ایلیا ارنبورگ/ ترجمه احمد شاملو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 15:45  توسط Lady of Shalott 

همیشه خوابها از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می شوند و می میرند. (فروغ)

 هر خط انگار بر یک روح ... یک درد...

 ☺  با عشق کار کردی...  حالا اون نگاه  معصومت انگار ترک خورده ... خوب حسش می کنم ... انگار تهشه واست... نمی دونی عسلم که اصلاً تهی وجود نداره... اصلاً این قصه سری و تهی نداره ... هیچه... چون اون مقیاس بزرگترش بی سر و تهه... آروم آروم، آروم می شی، و سخت... هستم کنارت...

 ... کاموای سالم ... نگفته خوندی همون قصه س... حالا که اون سر رو دیدی چرا دوباره گره می زنی... پرت کن برگرده ... چه ساده فکر می کنه که ساده س... و چه ساده س تصورش در تجسم  کودکی و سادگی ذهن تو ... فریاد خنده ها ...

 ♀ یه عمر بی لمس واقعی عشق به” یه پنجره اندیشیدی“ ...  و حالا... نگو که تموم شده ... نگو که همینه ... نگو که یخ زدی و پوسیدی تو لباس عروسیت ...

∏ دوستاتو نزدیک و دشمناتو نزدیک تر نگه دار... تهوع... دشمنات دارن دوستاتو یکی یکی می کشن ... مهم نیست ... هیج ها در هیچستان ... بالا می آرم ...

  ₪ خودفریبی ... یه روزت گریه ... یه روزت خنده ... امروز بده و باید گسست ... فردا خوبه و باید پیوست... از پشت اون گریه های تلخت و خنده های تلخترت می بینم ... می بینم که پشتش یه هیچ بزرگه ... بیهوده نشستی و ساعتو نگاه می کنی ... خودت ...

 ♦  واسه فقط بخشی از حقت، کلیش تو حلق لجنشون و چه اضافاتی. کمپانی! یه عمر... بی هیچ راه خلاص ... یه عمر کم نیست  همدرد... چه راهها... چه لحظه ها... چه نگفته ها... به کی میشه گفت؟؟...  من و تو ... یعنی نهایتش یه تیغه؟...

 ☼  واسه فرار از اون... پناه به این ... و حالا... اینهمه عشق ... چه می کنی با این فاصله های قراردادی ... و کندی قدمهاش ... و شتاب ثانیه ها و خستگی بی زوالت ...

 ║  بندکفش های بسته... آرمان شهر تو... ورای خط های قرمز... ثانیه ها رو می شمری... داری می پکی ... و دل من می گیره از این تعریف آزادی های به بند گرفتار شده ... رهائی... یه لحظه از پرواز تا سکوت...

 ®  و هر کس شاید به دنبال تسکین دهنده به نوعی:  پوکساید، فلوکستین،  لورازپام، الکل، مخدر ... چرا ؟؟  نه... فقط سخت ترش می کنه... دورتر می کنه ... از اونجا که باید بود پرت تر ...

 ♣  ”هر بار مُردم، دوباره زاده شدم. دشوار بود، اما محال نبود...“.  بگذریم از این فلسفه که اصلاً ارزش زاده شدن مجدد داشت این تُهی مطلق... مهم واسه من اون جنگیدن برای دوباره سرپا ایستادن بود... اون تسلیم نشدن... F باقیشو ...

 ≈  روسپی گری ... خودفروشی ...  اصلی ترین حرفه هر روزه کل دنیا ...  همه گرفتارند... فکر کن بهش... هر کس به نوعی ... اگر نه در کار،  در رابطه... اگر نه جبران مالی، جبران معنوی!! ...  به معنی ش فکر کن ... می تونی ادعا کنی حتی یک ثانیه در روز خودت رو نمی فروشی؟ حتی یک ثانیه بر خلاف خواسته ت پیش نمی ری و سر تسلیمی فرود نمی آری؟  هی، جای بحث نیست.  تا ته بحث ها رو می دونم و منطق هاش رو می فهمم. فقط چشاتو ببند و درک کن ... با حست...

 †  وقتی می بینم آدما چه مؤمنانه و با چه صداقتی دروغ می گن، اصلاً دلم نمی آد اون باورشون رو در هم بشکنم... گاهی تجسم ایمان در تلقین کفر هم با شکوهه ...  حالا گیریم به خیالشون ما ...

 ○  از یه مارپیچ، داره کم کم به یه دایره می رسه. و این یعنی ... مفهومش آخر جاده س، خط پایان، نیست؟

 ∞  تا اون قایق، هنوزمبارزه، ولی نه بازی، اینگونه نیستم، نه ”قلب من اینگونه نیست“  ... کیش ... هنوز نه مات...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 12:55  توسط Lady of Shalott 

 VeriChip نخستین تراشه شناسایی و ردیابی قابل کاشت در بدن است (RFID ) که با امواج رادیویی کار می کند. این محصول ریزتراشه ای به اندازه یک دانه برنج است که با تزریق بدون درد در زیر پوست جا گذاشته می شود و غلاف پلی اتیلنیی دارد که سبب می شود تراشه در بدن تثبیت گردد. هر  VeriChip  بارکد شناسائی منحصر بفردی دارد که با اتصال به اینترنت تمام اطلاعات فردی که تراشه در بدن او کارگذاشته شده را بدون توجه به مکان شخص مورد نظرآشکار می سازد. این اطلاعات شامل تمام اطلاعات شخصی، پرونده پزشکی و مالی و ... فرد می باشد. در گذشته برای شارژ و انتقال سیگنال بارکد شناسائی از امواج رادیویی استفاده می شد ولی حالا تحقیقات منجر به تولید نسل جدیدی از VeriChip ها شده که از ماهواره ها در کل جهان برای انتقال سیگنال کمک می گیرد. تراشه فاقد هرگونه باتری و در نتیجه مواد شیمیائی است. عمر این تراشه 20 سال می باشد ولی تحقیقات در جهت ساخت میکرو باطری ای است که در اثرحرکت و گرما انرژی تولید نموده و عمری ابدی داشته باشد. کسانی که این محصول را در بدنشان دارند، در سایت ویژه ای ثبت نام کرده و شناسه و رمز عبور می گیرند و دیگر نیاز به هیچ نوع کاغذ هویت یا مدارک پزشکی یا اوراق مالی ندارند. همه چیز در همان دانه برنج است !  

تحقیقات پیرامون ساخت این دستگاه در آمریکا از سالها پیش در کمپانی ای تحت عنوان Digital Angel ( فرشته دیجیتالی) آغاز شده بود ولی تا پیش از حادثه سپتامبر 2001 هیچگونه کاربرد عملی از آن مشاهده نشد و ظاهرا، تاکید می کنم، ظاهراً !!  تلاشهای کمپانی برای گرفتن مجوز برای تولید این محصول بی حاصل ماند.

به یمن و برکت حادثه 11 سپتامبر که کلاً سبب ساز هزاران گره بسته و عملیات ناشده  بود، گره این قصه هم گشوده شد. بعد از این حادثه در دسامبر همان سال کمپانی جدیدی تحت عنوان VeriChip Corp   به عنوان زیر مجموعه ای از کمپانی  Applied Digital   به وجود آمد و کمپانی Digital Angel (فرشته دیجیتالی) مجوز محصول را به نام این کمپانی صادر کرد.  طبق اظهار کمپانی VeriChip، آتش نشان ها در حادثه 11 سپتامبر شماره پرسنلی خویش را بر روی سینه خود می نوشتند تا در صورت زخمی یا بیهوش شدن، قابل شناسایی باشند. و این بهانه ای شد که فریاد انسان دوستانه کمپانی همه جا بلند بشه که بله اگه مثلا این چیپ ها در بدن این آتش نشان ها بود، خیلی راحت قابل شناسایی و ردیابی بودند.  از آن پس تولید و کاشت این محصول در بدن انسان به صورت جدی مطرح شد تا اینکه بالاخره در سال 2004 وزارت غذا و داروی آمریکا مجوز رسمی این کاشت را صادر نمود. هم اکنون بسیاری از بیمارستانها در برخی ایالات آمریکا مجهز به این محصول گشته و کودکان را در بدو تولد مجهز به آن می کنند. بزرگسالان بسیاری هم که البته پیشاپیش به این سیستم مجهز شدند!!  طبق اظهار کمپانی هم اکنون این محصول در 4000 نقطه در دنیا در کلینیک ها در بدن  انسان ها کار گذاشته می شود.

 طبق یکی از گزارشات CNN ، اعلام شد ۷۶٪ آمریکائی ها مخالف این کاشت بوده و آن را شکستن حریم های شخصی افراد می دانند. از مزایای این محصول طبق اعلام کمپانی: ردیابی کودکان دزدیده شده و سالمندان دچار آلزایمر، ردیابی و کنترل حملات تروریستی! ، پرونده پزشکی شخص که همیشه همراه او می باشد، تسهیل عملیات مالی، و  از معایب آن طبق نظرسنجی های برگزارشده: تجاوز به حریم شخصی انسان با کنترل تمام وقت!! ، امکان انتقال ویروس از طریق این تراشه در آینده،  امکان انتقال بیماری، امکان هک بار کد شناسائی و بسیاری خطرات دیگه که با مرور زمان و پیشرفت علم   ایجاد می گردند و  غیر قابل جلوگیری هستند.

و حالا این وسط یک کلام از مسیحیان در این رابطه: با آمدن وری چیپ، آخر زمان نزدیک است!

 در Book of Revelation برگرفته از”انجیل عهد جدید“ ، پیشگوئی شده که در آخر زمان اهرمن فرود می یاد و همه رو وادار می کنه که Mark of the Beast (نشان چهارپایان) رو بر دست راست یا پیشانی شون بزنند!!  هیچکس بدون این نشان قادر به خرید و فروش نخواهد بود و این نشان شماره و نام فرد رو در خودش داره! و حالا عده ای از مسیحیان باور دارند که این VeriChip همان Mark of the Beast است. البته این سئوال پیش می آد که پس خود این شیطان یا چهارپا یا هر چی که اسمشو می ذارین کجاست که خوب می گن جلو جلو نشان رو فرستاده بعد خودش می یاد! متن اصلی این پیشگوئی از کتاب وحی و الهامات مسیح :

“He causes all, both small and great, rich and poor, free and slave, to receive a mark on their right hand or on their foreheads, and that no one may buy or sell except one who has the mark or the name of the beast, or the number of his name.” Revelation 13:16,17

هر کی از این مقوله آخر زمان خوشش می یاد بره اینجا کلی در این مورد هست.

 مطلب در مورد این چیپ خیلی زیاده، منم اصلن خوشم از حرف زدن در موردش نمی یاد (خدا رحم کرده خوشم نمی یاد!)  با یه search کوچیک کلی می تونید بخونید. اینا اصلش بود. از این سایت هم می تونید نسخه  pdf کتاب  ”حقایق تکان دهنده در خصوص “VeriChip حاوی اطلاعات کامل در این خصوص رو دانلود کنید.اینجا هم  ویدیوهای مختلفی در این مقوله. تو جاهای مختلفی که مقاله خوندم مقاله های این سایته بامزه تر و خنده دارتر بودن!!  

یادمه بچه که بودم، یه سری فیلما می دیدیم که ژانرشون Science-Fiction یا به قول خودمون علمی تخیلی بود! خودشون رو می کشتن تا یه چیزایی نشون بدن که دیگه خیلی اِندش بود و غیر قابل باور ... دور از باور اکثریت -  البته من اگه چنین چیزایی می دیدم اصولا دوست داشتم باور کنم که می شه، چون عاشق باور کردن محالاتم -  ولی الان. هی، هم سن و سالای من، فیلمای تخیلی دوره ما،  همشون صحنه صحنه دارن به واقعیت می رسن ... دیگه تو دوره ما، علامت تعجب، نشان تعجب نیست، گواه خنده ست... خنده به این دنیای مسخره ... یادم اومد عجیب عاشق علامت تعجبم!! شدت درد، اوج خنده...

 کمیته 300 و موسسه تاویستاک، باشگاه رم، وری چیپ و ... نه، هیچکدوم بازی مورد علاقه من نیست... راجع به چیزی نوشتم که علاقه ای بهش ندارم... یه چیزه که این وسط خیلی واسم اهمیت داره. این که دوست دارم راحت بتونم گم شم، و همین فکر، یک لحظه فکر به گم شدن بود که دیشب بهانه ای شد واسه این همه اراجیف. می خوام بتونم گم شم، هر لحظه و هر جا ... بی هیچ ردی ... عین این که هیچوقت نبودم...

و واسه اینه که دوست ندارم get it under my skin ....

به قول نادر: من خوب می دانم که زندگی یکسر صحنه بازیست اما بدان که همه کس برای بازیهای حقیر آفریده نشده است...

شاید در ناخودآگاهم حس می کنم آدما  با VeriChip ... می دونین یه جورایی Very Cheap می شن ... مسخره س، نیس...

پ.ن. هیچ ربطی به موضوع نداره، جریان سیال ذهنه، یهو درگیرش شدم، اِدیت کردم، تکرار کلیشه ها... سرگیجه، و Outsider. اوهام...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 12:13  توسط Lady of Shalott 

Do I dare
Disturb the universe?
In a minute there is time
For decisions and revisions which a minute will reverse.

I have measured out my life with coffee spoons;
I know the voices dying with a dying fall
Beneath the music from a farther room.
  So how should I presume?

And would it have been worth it, after all?????

I am no prophet–and here's no great matter;

Would it have been worth while,                                            
To have bitten off the matter with a smile,
To have squeezed the universe into a ball
To roll it toward some overwhelming question,
To say: "I am Lazarus, come from the dead,
Come back to tell you all, I shall tell you all"

  Should say, "That is not what I meant at all.
  That is not it, at all."

And would it have been worth it, after all,
Would it have been worth while,                                            
After the sunsets and the dooryards and the sprinkled streets,
After the novels, after the teacups, after the skirts that trail along the floor—
And this, and so much more?—
It is impossible to say just what I mean!

"That is not it at all,
  That is not what I meant, at all."  

No! I am not Prince Hamlet, nor was meant to be;

In the room the women come and go
Talking of Michelangelo ……..

 

From “The Love-Song of J. Alfred Prufrock” by T.S. Eliot 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 8:40  توسط Lady of Shalott 

۰. امروز باید هر دو نفرو ببینم ... دو نفر که فکر، نه، حس می کنم فرق دارن، دو نفر که چند وقته دوست دارم دوستشون باشم. عین دنیای بچگی ها !  با من دوست می شی؟ یکی رو قبلاً یه بار کوتاه دیدم. نه، می شه گفت ندیدم... دومی رو؟ نه، هرگز...

 دو دیدار تا یه پنجشنبه رو پائیزی ترین روز سال من کنه...

 1.  پنجشنبه، ۱۶ آبان: دو روزه می خوام این کارو بکنم. دل دل می کنم. یعنی زنگ بزنم؟ آخه خیلی بی ربط نیست؟ بگم یه روزی کاربرد کلمه سروتنین در متن شما باعث شد احساس کنم یه نقطه هایی همفکریم و بعد همه خطوطت رو تعقیب کردم و لا به لای افکارت خزیدم؟ بگم من از افکار شما و شخصیت شما خوشم می یاد و از این رهایی تون لذت می برم؟ نمی گه این دختره دیوونه س؟ از کجا معلوم امروز باشه؟

 -         سلام. ... هستم

-         سلام. خوبین

.....

-         می شه ببینمتون

-         بله

 نگاهش که می کنم، با نگاه پارسالم خیلی فرق داره. انگار پارسال کور بودم، انگار هرگز ندیده بودمش. یه موج خوبی، یه حس خوبی تو تنم می چرخه. انگار تک تک  کلماتی که ازش خوندم تو چشاش می رقصن...  انگار تو اَبرام...

 2. پنجشنبه، ۱۶ آبان: هنوز ندیدمش. فردا می نویسم ...

 خوشی دیدار اول و اشتیاق دیدار دوم باقیه ... یه بارون می خوام تا این حس تکمیل بشه. یه بارون ...

روابط گاهی به گونه ای یه که واسه ارتباط نیازی به کلام نیست، نگاه کافیه و من دیوانه وار شیفته همین سکوت و نگاهم بین آدما. نه سلام، نه خداحافظی، نه هیچ چیز دیگه ای... فقط حضور ...

 شنبه نوشتم ولی پنجشنبه دیدمش!

 چند ثانیه بیشتر زمان نیاز ندارم تا بفهمم که از اول اشتباه فکر نمی کردم. که فرق داشت. همونجوری که فکر می کردم... دوباره اَبرا، نزدیک و نزدیک تر...

...

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 14:59  توسط Lady of Shalott 

همیشه حرفای خوبو آدمای خوب نمی زنن... یه جمله خیلی ساده ولی عمیقاً پر محتوا. اولین بار تو فیلم ”شبهای روشن“ فرزاد مؤتمن شنیدمش. خیلی دوست داشتم این فیلمو...

 اینهمه فیلسوف، اینهمه روشنفکر...

 یه دور تو وب ها که می زنی، همه کتابخون و شاعر شدن. تو سایت goodreads که می ری، باور نمی کنی، همه قلمبه سلمبه حرف می زنن. همه کلی کتاب خوندن. کلی گروه، یه خروار شاعر و نویسنده، شعرای شاملو و جملات نیچه، برچسب وبلاگ و پروفایل همه شده. همه از درد می گن... تو بعضی وبلاگها که می رم، طرف یه متن ادبی یا یه تیکه داستان نوشته که اصلاً می مونم، کنجکاو می شم، یه لحظه، یه کورسو که شاید... ولی یه نقاط کوچکی تو کامنت ها یا ... آشکار می کنه که ... بی خیال...

 دیروز با یه دوستی راجع به یه آدم معروف صحبت می کردیم، می گفت آره فلسفه خونده، ادبیات خونده، عرفان خونده و ...منم شخصاً از کارای هنری آدمه خوشم می یاد. ولی پرسیدم: پس چرا معتاده؟ دلیل آورد، گفتم نه به نظرم فقط خونده، نفهمیده. کسی که بفهمه اول به خود شناسی می رسه و کسی که به خودشناسی برسه درگیر اعتیاد نمی شه چون می تونه خودشه کنترل کنه، کنترل نفس از اولین چیزایی یه که در اثر رسیدن به خود به دست می یاد. رهایی و بی نیازی...  90 درصد به اصطلاح جوونای روشنفکر ما فقط خوندن، نه ایمان دارن و نه میفهمن. می شینن ساعتها راجع به شعر شاملو و یه جمله صادق بحث می کنن، تو عمل همون جورن که اون آدمه که هیچی نخونده. اقلاً خدابیامرزتش، اون که نخونده لااقل ادعا نداره. امان از ظاهر فریبی...

 قدیما (خیلی قدیما) منم فکر می کردم هر کی خوند یعنی دیگه باور داره به هر آنچه می گه، با آدمایی که حرف می زدم که اهل مطالعه یا فیلم بودن، همش با خودم قیاس می کردم، زمان گرفت تا فهمیدم، فقط می گن، جملاتی رو از بر کردن که پشتش هیچی نیست، راهی به سوی هیچ... الان اگه خیلی ها ساعتها بشینن روبه روم و ادبی ترین و قصارترین سخنرانی خودشون رو ارائه بدن، فقط سر تکون می دم و می دونم که ...

 نمی دونم چرا آدما یادشون رفته که کلمه حرمت داره و مقدسه. که وقتی یک کلمه رو به کار می برن، باید با تمام وجود همون منظور رو داشته باشن. البته مهم نیست وقتی همه رنگ هم باشن، وقتی اصل همه یه چیزه و رویه چیز دیگه، هیچ خیالی نیست. رویه رو واسه هم به جاش می یان و اصل رو به جاش. هیچ مشکلی هم پیش نمی یاد. خوشن با هم تو عالمشون. همیشه هم اینجور نیست که بخوان ظاهرفریبی کنن. طفلکی ها خیلی وقتا نمی دونن. فکر می کنن این باورشونه، اعتقادشونه، سخت هم ایمان دارن. فقط کسی که بیرون گود وایستاده می بینه که جوهر این آدم چیز دیگه س. می بینه که این آدم داره همون راهی رو می ره که باقی ی این گله...

 کاش آدما فقط یه جمله می خوندن ولی همونو می فهمیدن و بهش ایمان داشتن. کاش اصلاً نمی خوندن ولی به همون وجود خودشون، به ... ایمان داشتن. کاش به جای خوندن زندگی می کردن لحظه ها رو... چون به جون خودم این ره به ترکستانه...

 خشم نیست این حرفا، واقعیته...

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 9:48  توسط Lady of Shalott 

"There was a long rumble of sound, and it seemed to him that he was falling down a vast and interminable stairway. And somewhere at the bottom he fell into darkness. That much he knew. He had fallen into darkness. And at the instant he knew, he ceased to know."

From "Martin Eden" by "Jack London"

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 16:3  توسط Lady of Shalott 

لحظه ها دارن کش می یان و معلوم نیست تا کی باید همراهشون کش اومد تا پاره شد...

 من بین نسل ها گم شدم !!!

بی خیال ... دیگه بی خیال ... عصر من، عصر آرمان ها بود، عصر لطافت و صداقت. عصر فرهاد و بیتل ها. پینگ فلوید، سیاوش قمیشی. عصر آرمان شهر. ساختن دوباره دنیا. بحث های داغ تو تالارهای دانشگاه. شب تا صبح بیدار نشستن های گروهی با موزیک های آروم، حرفای جدی، نقد فیلم، نقد کتاب، انجمن های ادبی. دنیا گم شده. چرا من توقع دارم گم نشم؟ بهار من، دوره ای بود که همه چی بوی رخوت پاییز می داد. قدمای آروم بارون، سکوت. نگاهای پشت شیشه های مه گرفته. عطش آشنایی.

 نسل بعدِ من، هجوم هیاهو. هجوم هر آنچه که در لطیفِ رویاهای من تاب نمی آره. الگوهای اونا؟ بریتنی اسپیِرز و پاریس هیلتون. خشن کلام ساسی مانکن! گوش دادم! آره. واسه تفریح، واسه فان، وقت گذرونی شاید، ولی واسه یه فکری که داره شکل می گیره، واسه الگوبرداری، ویران کننده س، فنای مطلق آنچه روزگاری انسان بود ... چه بازاری شده ... چه حراجی یه ... و چه ارزون ... نگاه، احساس، ارزش، مبارزه، و ... بهشون بگی خنده شون می گیره. با دخترای 16 یا 17 ساله که حرف می زنم، پُرن از تقلید از هر آنچه که حتی ذره ای نمی دونن چیه و پسرا ...

همیشه همینطوره. همیشه نسل جدید از نسل قبلی جلوتره. خود ما هم اینطور بودیم. ولی آیا تا این حد که اساسی ترین و درونی ترین احساسات انسانی هم که قرنها راجع بهش پرداختن و ساختن نابود بشه؟؟

 طرف دیگه، هم نسلی های من: خسته کننده ن. بیشترشون انگار همه چی رو پذیرفتن. انگار زندگی رو پذیرفتن! انگار دیگه تموم شدن! آدمایی که شیب نمودارشون صفر یا ثابته خسته م می کنن . آدمای همیشه موفق! تو فرهنگ لغت خودم یواشکی اسمشون رو گذاشتم شکست خوردگان ابدی. محکومین به عذاب انجماد! قهرمان قصه های من گاهی با کله به زمین می خوره، خرد و خمیر می شه. ولی بعد دوباره پا می شه و دوباره بالا می ره، بالاتر از قبل و من دیوانه وار اون صعود دوباره ش رو دوست دارم. اون مبارزه ش و عدم تسلیمش... 

 خوشم می یاد دائم تو همین سرگیجه دائمی که دچارش شدم باشم، تو همین وهم و خشم. انگار خوابم.  نصفه شب انگار تو خواب به خواب بیدار می شم. یه سیگار. و دوباره خواب. نمی دونم کدوم خوابه و کدوم بیداری. ولی کسی هست که بدونه؟

 

پ.ن. مطلق نگفتم. هیچی مطلق نیست. تو هر دو تا نسل هنوز هم آدمای جورای دیگه هست. چرت و پرت گوئی آزاد کلی بود! در ضمن، اتیکت خوب و بد هم نزدم. کی میدونه خوب چیه و بد چیه. خوب من میتونه بد باشه و بد من خوب. به کسی برنخوره. اگر هم خورد اصلاً مهم نیست.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 18:32  توسط Lady of Shalott